X
تبلیغات
رایتل

میچکا
سیاه مشق های یک نوجوان
نظرسنجی


   گرمای هوا به قدری بالا بود که حتی ابرها هم پا به فرار گذاشته بودند و به هیچ موجودی رحم نمی کرد . در این جولان گاه خورشید بر روی شهر پر از سرو صدا و دود و دورنگی ، دخترک گل فروشی ، گل های درون دستش را نوازش می کرد و از روی صداقت کودکانه اش تمام آرزوهایش را برای آنها بازمی گفت . رهگذران خیابان ، یا به دلیل گرمای بیش از حد و یا به دلیل بازی با بدبختی هایشان توجهی به دخترک نداشتند . دخترک در میان آن همه شلوغی و رفت و آمد گم شده بود . فقط صدایی به گوش می رسید که می گفت : گل ! گل ! ، و همین دلیلی بر اثبات بودنش می شد . در این میان عده ای بودند که نگاهی از روی ترحم به دخترک می انداختند و بعضی ها هم برای تسکین وجدان خود ، گلی از دخترک می خردیند . اما حتی آنها هم درکی از داغ ها و آرزو های دخترک نداشتند و تفاوتی با گروه اول نمی کردند . دخترک هم که انگار هم زبان و موجودی فهمیده تر از گلهای در دستش نیافته بود ، هر گاه زمانی برای استراحت می یافت ، غم نامه ی زندگی اش را برای آنها باز می خواند .

   خورشید به میانه ی آسمان رسیده بود و نوید ظهری گرم و سوزان را می داد . دخترک که کمی گرسنه اش شده بود ، به سایه ی درختی پناه برد تا قدری استراحت کند و بلکه چیزی در آن پارچه ی مندرس و کهنه ای که مادرش برای غذا به او داده بود ، بیابد . دخترک در آن لحظه مجبور بود تمام آرزو هایش را کنار گلهایش تنها بگذارد و فقط واقعیت را تماشا کند . واقعیتی که چیزی جز یک تکه نان خشک نبود . دخترک با نگاه پر از حسرت به این طرف و آن طرف می نگریست تا حوض آبی بیابد و نان خشک خود را با آب آن تر کند . دخترک بعد از رهایی از دست گرسنگی جایی را برای خواب پیدا کرد و خوابید تا دوباره مردم شهر بعد از دل کندن از خانه های رنگیشان و سفره های پر چربشان به خیابان ها برگردند و شاید گلی از او بخرند . گلی که با پول آن شاید بتوان بک خرما بر روی آن تکه نان خشک اضافه کرد . دخترک به خواب رفت ، به خوابی که شاید بتواند گوشه ای از آرزوهایش را در آن تجربه کند .  

نوشته شده توسط محمدتقی فروتن [ سه‌شنبه 12 شهریور 1392 ] [ 12:08 ب.ظ ]
آرشیو ماهانه
امکانات وبلاگ






Powered by WebGozar

آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان : 44959