X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

میچکا
سیاه مشق های یک نوجوان
نظرسنجی


به قلم بابک ابراهیم پور

********************

به ماه محرم که نزدیک می شویم، حس غریبی در دل ما راه پیدا می کند. یک حزن شریف. در محرم و مخصوصا ده روز اول همه سعی می کنند که گناهی انجام ندهند و دلی را نرنجانند یا حداقل تلاش می کنند که کمتر گناهی مرتکب شوند. از مومن ترین و با اخلاق ترین ها گرفته تا خلافکار ها. حتی گناهکاران حرفه ای! نیز اعتقادکی به مقدسات خویش دارند. مثلا شخصی که دائم الخمر است ده روز دست از این کار شنیع بر می دارد و برای امامش سینه می زند. این خیلی زیباست! خیلی زیباست که تمام انسان ها حتی برای ده روز فسق و فجور خویش را کنار گذاشته و برای مولایشان اشک می ریزند. این اتحاد شیعه بسیار زیباست.
هر سال محرم که می رسد بوی گلاب تمام کوچه را پر می کند و پرچم های سبز و قرمز یاحسین و یا ابوالفضل بر تمام خیابان نقش می بندد، و تو چه عاشقانه بر سینه ات میزنی و آرام اشک می ریزی، و تو... و تو ملتمسانه از خدایت می خواهی که در بهشت بر دستان پاک ابوالفضل (ع) بوسه زنی که نشان از ایمان و اعتقاد راسخ ات دارد. تو ایمان داری به عشق، به معنویت، به خدای مهربان، به خون خداوند، حسین (ع)... .
آن حسینی که در کربلا، آزادگی و شرافت را همچون مسلمانیت مقدس شمرد و به ما فهماند که مومن بودن فراتر از مسلم بودن است و زمانی که چشم هایش از شدت فوران اشک خیس بود، در راه ایمان و اعتقاد خویش شهید شد.
حسین (ع) در صحرای سوزان کربلا و سوار بر اسب خویش دست به سوی آسمان بلند کرد و گریست، بس که تنها بود. بر لحظه ای می گریست که فریاد میزد: هل من ناصر ینصرنی... و پاسخش تنها سکوت بود. تنها سکوت بود که تن حسین (ع) را به لرزه می انداخت از این همه جهل و ریا. افرادی که از دیانت فقط نمازش را آن هم از روی عادت فرا گرفته و خرد خویش را به دست فراموشی سپرده بودند. حسین (ع) از این انسان های جاهل و بی خرد گریان بود که آخرت خویش را به بهای اندکی به شیطان فروختند.
حسین (ع) با شهادتش به ما فهماند که مسلمان واقعی باید اهل عمل باشد و نه آنکه در روز نبرد حق علیه باطل در خانه ی خویش به گریه و زاری بنشیند! مسلمان واقعی ایمان و عمل خویش را در راه شرافت و انسانیت به کار می برد.
به امید آنکه همه ی مسلمین شور و شعور حسینی، عدالت علی (ع) و رفتار و کرداری متناسب با فطرت و شخصیت خویش داشته باشند.



منبع :


www.ghoghnos101.blogfa.com


لینک نوشته :


www.ghoghnos101.blogfa.com/post-51.aspx

نوشته شده توسط محمدتقی فروتن [ دوشنبه 29 مهر 1392 ] [ 01:59 ب.ظ ]

((بار هستی )) اثر میلان کوندرا ، نویسنده ی چک ، تفکر و کاوش درباره ی زندگی انسان و فاجعه ی تنهایی او در جهان است ...


چگونه بار هستی را به دوش می کشیم ؟ آیا (( سنگینی )) بار هول انگیز و (( سبکی )) آن دلپذیر است ؟ ...


برداشت فلسفی و زبان نافذ کتاب ، از همان آغاز خواننده را با مسائل بنیادی هستی بشر رو به رو می کند و به تقکر وا می دارد ... اگر چه شخصیت های کتاب واقعی نیستند ، از انسانهای واقعی ، بهتر درک و احساس می شوند . کوندرا در توصیف قهرمانان خود می نویسد :

(( شخصیت های رمانی که نوشته ام ، امکانات خود من هستند که تحقق نیافته اند . بدین سبب تمام آنان را هم دوست دارم و هم هراسانم می کنند . آنان هر کدام از مرزی گذر کرده اند که من فقط آن را دور زده ام . آنچه مرا مجذوب می کند ، مرزی است که از آن گذشته ام - مرزی که فرا سوی آن خویشتن من وجود ندارد . ))


از مقدمه ی مترجم


نام کتاب :.........................  بار هستی

نویسنده :......................... میلان کوندرا 

مترجم :......................... پرویز همایون پور

نشر قطره


نوشته شده توسط محمدتقی فروتن [ پنج‌شنبه 25 مهر 1392 ] [ 01:28 ب.ظ ]

اشک هایم جاریست

عاشقانه می گریم ...

گویی که فوران قطره های گداخته از غم است

قطره هایی که داستانی به بلندای آسمان دارند

قطره های غم ...


اشک هایم جاریست

عاشقانه می گریم ... 

می خروشم ، هم چو ناله ی یک گرگ پیر

که غروب هایش تکراریست

که تنها دلخوشی اش خداحافظی آفتاب است .


و مرگ مرا همراهی می کند

تا رسیدن به غروب ،

تا ستاره شدن

اشک هایم جاریست

عاشقانه می گریم ...

نوشته شده توسط محمدتقی فروتن [ شنبه 20 مهر 1392 ] [ 10:46 ق.ظ ]

دست نوشته های مثلا ادبی 01

**************************

روزگاریست که مشغله ای جز یافتن معنای دوست داشتن ندارم . گرفتار جنگی درونی میان عقل و دل شده ام که واقعاً عشق چیست ؟ و دوست داشتن در کجا معنا پیدا می کند . پاسخ های منطقی که بعید می بینم اما تصویرهای کودکانه ای را بر روی کاغذ برای خود ترسیم می کنم . گاهی اوقات دوست داشتن را در رقص قاصدک ها معنی می کنم . قاصدکی که برای رسیدن به معشوق بر بال نسیم می نشیند و دردانه های عشق و محبت خود را بر همه جا می افشاند . و یا گاهی اوقات در حرکات آن دخترکی نظاره می کنم  که می داند عروسک هایش چیزی نمی فهمند اما چنان عشقی را به آنها منتقل می کند که گویی عروسک ها هم در بزم محبت او سازی می زنند و نوایی سر می دهند . به هر حال دنیای کودکانه ی من محدود است اما با این حال نیز این را می دانم که اگر سالها بگذرد و دورانها بیایند و بروند و اگر انسانها تغییر کنند ، باز هم در بیان معنای دوست داشتن عاجز می مانند و شاید هم آیندگان به همین نقاشی کودکانه ی من بسنده کنند . کسی چه می داند ؟؟؟!!! ...

نوشته شده توسط محمدتقی فروتن [ شنبه 23 شهریور 1392 ] [ 03:56 ب.ظ ]

   گرمای هوا به قدری بالا بود که حتی ابرها هم پا به فرار گذاشته بودند و به هیچ موجودی رحم نمی کرد . در این جولان گاه خورشید بر روی شهر پر از سرو صدا و دود و دورنگی ، دخترک گل فروشی ، گل های درون دستش را نوازش می کرد و از روی صداقت کودکانه اش تمام آرزوهایش را برای آنها بازمی گفت . رهگذران خیابان ، یا به دلیل گرمای بیش از حد و یا به دلیل بازی با بدبختی هایشان توجهی به دخترک نداشتند . دخترک در میان آن همه شلوغی و رفت و آمد گم شده بود . فقط صدایی به گوش می رسید که می گفت : گل ! گل ! ، و همین دلیلی بر اثبات بودنش می شد . در این میان عده ای بودند که نگاهی از روی ترحم به دخترک می انداختند و بعضی ها هم برای تسکین وجدان خود ، گلی از دخترک می خردیند . اما حتی آنها هم درکی از داغ ها و آرزو های دخترک نداشتند و تفاوتی با گروه اول نمی کردند . دخترک هم که انگار هم زبان و موجودی فهمیده تر از گلهای در دستش نیافته بود ، هر گاه زمانی برای استراحت می یافت ، غم نامه ی زندگی اش را برای آنها باز می خواند .

   خورشید به میانه ی آسمان رسیده بود و نوید ظهری گرم و سوزان را می داد . دخترک که کمی گرسنه اش شده بود ، به سایه ی درختی پناه برد تا قدری استراحت کند و بلکه چیزی در آن پارچه ی مندرس و کهنه ای که مادرش برای غذا به او داده بود ، بیابد . دخترک در آن لحظه مجبور بود تمام آرزو هایش را کنار گلهایش تنها بگذارد و فقط واقعیت را تماشا کند . واقعیتی که چیزی جز یک تکه نان خشک نبود . دخترک با نگاه پر از حسرت به این طرف و آن طرف می نگریست تا حوض آبی بیابد و نان خشک خود را با آب آن تر کند . دخترک بعد از رهایی از دست گرسنگی جایی را برای خواب پیدا کرد و خوابید تا دوباره مردم شهر بعد از دل کندن از خانه های رنگیشان و سفره های پر چربشان به خیابان ها برگردند و شاید گلی از او بخرند . گلی که با پول آن شاید بتوان بک خرما بر روی آن تکه نان خشک اضافه کرد . دخترک به خواب رفت ، به خوابی که شاید بتواند گوشه ای از آرزوهایش را در آن تجربه کند .  

نوشته شده توسط محمدتقی فروتن [ سه‌شنبه 12 شهریور 1392 ] [ 12:08 ب.ظ ]
1 2 3 4 5 >>
آرشیو ماهانه
امکانات وبلاگ






Powered by WebGozar

آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان : 44140